تبليغاتX
م رندی چه
اجتماعی
بسیاری از ما در بزنگاه های زندگی، گاهی سر دو راهی هایی

قرار می گیریم که باید تصمیمات سر نوشت ساز بگیریم.

 این تصمیمات اغلب میتوانند زندگی ما را زیرو رو کنند و چه بسا

یک تصمیم عجولانه و از روی احساسات زود گذر ،

هیچ قابلیت بازگشتی نداشته باشد و اصطلاحا همه

 پلهای پشت و پیش رو را خراب کند. زندگی به امید سراب،

و دویدن در مسیری که افق آن برایمان نا مشخص است،

از همین دست تصمیم گیزی های نا بخردانه است و

گاهی تحمل بر مصایب کوچک و قابل حل، از افتادن در

مهلکه ای به وسعت خراب شدن کلبه آمال و آرزو های خود،

همسر و فرزندانمان بسیار شیرین تر است.

وسوسه های غیر عقلانی بی تردید وسوسه های شیطان است

 و گرنه خداوند رحمان اینهمه در مذمت و نکبت بار بودن برخی

 تصمیمات انسان آیت و نشانه نازل نمی کرد.

قبل از خیلی دیر شدن باز هم مشورت کنید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:10  توسط همایون میرعمادی  | 

خدایا!

نمی دانم "مصطفی" دعا کرد؟وقت و بی وقت از تو خواست کمکش کنی؟

وقتی دلش گرفته بود،بغضش ترکیده بود،آمد سراغت یا نه؟

اما من آمده ام .

باز با همان دعاهای عجیب و غریب!

می خواهم چشمانم را ببندم و بگویم:

"من این حرفها حالیم نمی شود!باید دعایم را مستجاب کنی"

خدایا منم!

همانکه گاهی لج می کنم! همانی که نمازهایش

 یکی در میان قضا می شود. کلی روزه نگرفته دارد.

همان که گاهی بدجنس می شود،

پشت سر مردم حرف می زند،

آنکه گاهی خود خواه می شود و گاهی دروغگو!

یادت آمد خدا ؟

امیدوارم بین این همه آدم مرا تشخیص بدهی. می دهی .

میدانم مرا خوب میشناسی. اسمم را می دانی.

 می دانی کجا زندگی می کنم.

می خواهم این دعایم را مستجاب کنی خدا.

خودت خوب می دانی که با استجابت این دعا،

خانواده های زیادی احساس خوشبختی خواهند کرد.

جلوی نا بسامانی بچه های زیادی گرفته خواهد شد.

می دانی باز دلهای زیادی برای هم خواهد طپید.

پس می خوانم ترا تا استجابتم کنی.

خدایا!

به همه زنان و مردان،

آنها که سر سفره عقد عسل به دهان هم گذاشتند،

تا زندگی شان شیرین شود.

آنها که حلقه تنگ ازدواج را در انگشت کردند، تا

 در" گشادبازی" های زندگی ، در کنار هم بایستند،تنگ!

همانهایی که لباس سفید عروسی پوشیدند تا

با کفن سفید از هم جدا شوند،آنها که سر سفره عقد

 قرآن تراگذاشتند تا تو همیشه راهنمایشان باشی.

حالا در پیچ و خم زندگی ممکن است راه را گم کرده باشند!

خدایا!

ممکن است. نه حتما غافل شده ایم و گمان می کنیم

تشخیصمان درست است.

بجای مهر و محبت و عشق، که همه  پرتو هایی از

جلال ربوبی توست،کینه و عداوت را که از مظاهر ابلیس است ،

نهاده ایم.

آخر خدا جان ! خلوت دل نیست جای صحبت اضداد.

خدایا!

دوباره به ما فرصت بده تا دور هم جمع شویم، و اینبار با

استعانت از "ایاک نعبد و ایاک نستعین"

زندگی را سر هیچ و پوچ به مرز فنا نکشانیم.

خدایا! به ما درک درستی از زندگی عطا کن تا بدانیم :

عظمت انسان فقط به عظمت نیاز های اوست،

و چه نیازی بالا تر از عشق؟

همین امروز به دل های ما نور معرفت بتابان تا تاریکی

از خانه تو فراری شود.ودوباره وجودمان سرشار از شادی

گردد، مگر نه اینکه زنگار غم گرفته است؟

خدایا!

او که دوستش دارم ممکن است آنقدر از من دور افتاده باشد

که صدایم را نشنود، که ....

خدایا به ما لطفی ارزانی کن که تا زنده ایم قدر آنچه را داریم ،

 انچه که تو بما داده ای ، را بدانیم.

 آمین.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 19:22  توسط همایون میرعمادی  | 

معلمی کردن - با همه کاستیهای پیش رو از قبیل تنگنای معیشتی و به تبع آن نزول ناشایست شأن اجتماعی اش- برای من اما ، همیشه لذتی توأم با احساس هویت داشته است.

من با معلمی زیسته ام و با حلاوت خاطرات وصف نشدنی اش ؛ با حشر ونشر با دانش آ موزانی که هر چه کوچک تر،

یک لایه تر و مهربان تر و به انسان خدایی نزدیک تر( که هر اندازه بزرگ تر می شویم در چنبره خواستن ها و داشتن ها چنان گرفتار می آییم که روح مان از مبدأ هستی دورتر می افتد و همه، تن! می شویم)

در طی این سالها با دانش آموزان خود کودکی را از سر گذرانده ام،با آنها نوجوانی را مرور کرده ام و در جوانی شان بالغ

شده ام؛ و از این رو هرگز احساس پیری نکرده ام ( وشاید همین معجزه معلمی است که آن زمان که به کسوت بازنشستگی در می آیی به یکباره سالها پیر می شوی)

خاطرات شیرینی از این سالها دارم که هرگز از یاد نخواهم برد؛اما چند واقعه ی تلخ هم در کارنامه دارم که به قول "احسان"

گرده افکنند!همه وقت سعی ام بر ایجاد رابطه ای فراتر از درس و مشق بوده که معتقدم معلم وشاگرد قبل فهماندن و فهمیدن درس، باید یکدیگر را بفهمند! و دوست بدارند( یقینأ شما هم چنین حسی را در دوران تحصیل تجربه کرده و در یاد دارید) و از قضا همین پر طاووس آفت جانش می شود:

روزی که دانش آموزی بی خبر غیبت می کند،و تو دلشوره ای در دلت می افتد، چیزی مثل حس ششم تو را مضطرب می کند

زنگ می خورد ، به دفتر می روی؛ نگاه ها همه سنگین است. سر ها به زیر افکنده شده، برق سرخی در نگاه معاون مدرسه است که خبر شومی را حکایت می کند! خبر را به تو هم می دهند. باورت نمی شود، دهنت گس می شود. دنبال جایی می گردی که تکیه کنی .

می پرسی چرا؟ او که هنوز خیلی کوچک تر از آن بود که سفری چنین دراز را به تنهایی برود.

"محمد رضا" پس از " مهرداد".

سه سال پیش بود، در همین روزها که مهرداد 12 ساله بار سفر بست.خدایا چقدر آنروز گریستم.- من که بندرت می توانم گریه کنم چون این قابلیت در روحم تعبیه نشده- زنگ زدم" فرهنگ" آمد پیشم تا حرف بزنم.فقط حرف بزنم.

طومار محمد رضا هم دقیقأ در سفر نوروزی و در یک تصادف در هم پیچید.خبرش را که دادند باز دنبال کسی بودم که حرف بزنم، اما این بار مشترک مورد نظر در دسترس نبود و مجبور شدم بغضم را فرو بخورم.

این دو سه روزه هر همکاری به کلاس "دوم ریاضی" رفت فقط همپای دوستان او نا باورانه در غم هجرانش اشک ریخت...

 

تو هم دوست من ،به فاتحه ای روحشان را شاد کن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:56  توسط همایون میرعمادی  | 

گاهی شاهدم که هنگام تماشای یک فیلم ، واژه هایی چون خوش تیپ،جذاب،هلو و... در مورد بازیگران رد و بدل می شود و بعضی از تماشا چیان را تا مرز همذات پنداری یا ساختن یک کاریزما از هنر پیشه خاصی  پیش می برد؛ و  سیمای ظاهری فرد  ملاک قضاوت در مورد او قرار می گیرد تا جایی که نحوه بازی اورا نیز تحت الشعاع قرار می دهد.( در سینمای خودمان تکنیک بازی زوج محمد رضا گلزار- مهناز افشار رابا پرویز پرستویی - گوهر خیر اندیش مقایسه کنید)

بشر واجد ویژگیهای بسیاری است که تا بحال فقط توانسته است برخی از آنها را شناخته و مورد استفاده قرار دهد.در جایی خواندم اینشتاین، نابغه قرن بیستم – که هنوز دانشمندان نتوانسته اند تئوری نسبیت او را در عمل پیاده نمایند- تنها 3% از توانمندی های بشری خود را مورد استفاده قرار داده است؛ نه اینکه نخواهد از بقیه ظرفیت هایش استفاده کند که قادر به این کار نبوده است.

آنچه ما از آن به قیافه، تیپ، خوشگلی و ظاهر انسان ها یاد می کنیم تنها یکی از ده ها فاکتور مقبولیت اجتماعی اوست.قد ،وزن،شمایل صورت،رنگ مو و....آیتم های نسبی هستند که از اجتماعی تا جامعه ای دیگر تفاوت دارند.طبعا یک آدم چینی خوش سیما - به تعریف خاص چینی ها- در ایتالیا اصلا در شمار زیبا رویان قرار نخواهد گرفت همانطور که از یک مرد امریکایی با قد 195 سانتی متر – که در جامعه امریکا در شمار کوتاه قدها محاسبه می شود- در اندونزی بعنوان یک غول یاد خواهند کرد.

اینکه ما در کشورمان با ویژگی های ظاهری خاص ایرانیان ، مردان،زنان یا کودکان خویش یا حتی خود را با سوپر استارهای سینمای هالیوود مقایسه کنیم ره به خطا برده و قیاسی غیر عقلایی انجام داده ایم.

بعلاوه سیمای شخص ممکن است در مرحله نخست در مقبولیت اجتماعی او فاکتوری اساسی به نظر آید، اما در ارتباطات طولانی مدت نظیر دوستی های چندین ساله یا پیوند های زناشویی، عوامل قوی تری مثل صداقت، درستکاری،امانتداری،بردباری،خوش رفتاری،وفاداری،فروتنی ،اعتماد و....هستندکه نقش بسیار بسزا تری از خوشگلی و ثروت در این گونه پیوند ها دارند.

تاریخ هم شاهد تاثیرات شگرف علمی ، سیاسی، فرهنگی و... از سوی کسانی است که بعضأ بهره ای از زیبایی نبرده بودند.

شاهد دیگری بر مدعا وبلاگ ها هستند که بلاگر ها با توجه به اینکه هیچ شناختی از شکل و شمایل وسر و وضع یکدیگر ندارندفقط به صرف میزان باور از توانمندی های نوشتاری هم، دوستی های پایداری را در فضای مجازی بوجود می آورند.

پس نویس:  

-  صورت زیبای ظاهر هیچ نیست      ای برادر سیرت زیبا بیار

- اینها که گفتم در دفاع از خودم نبود. هر چند شکل تام کروز نیستم اما از مورگان فریمن قابل قبول ترم   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 22:40  توسط همایون میرعمادی  | 

از سر دلتنگی

    گاهی نوشتن با برنامه قبلیه ، یعنی سوژه داری ؛مثل یه عکاس که بلند می شه هزار کیلو متر راه رو می کوبه تا بجایی برسه که هدفش برای عکاسی بوده. اما یه وقتی همین عکاس ، دوربین بدوش، بی هدف، تو خیابان در حال قدم زدنه؛ و علی القاعده در خودش فرو رفته و خیالات جورواجور از قسط و قرض و صابخونه و کارفرما و رییس و ارباب رجوع و کارمجله و هزار کوفت و زهر مار دیگه ای تو ذهن و روح و روانش در حل جولون دادنن.اصلا به تنها چیزی که فکر نمی کنه سوژه و عکسه که به هو قیژژژژژژ وگومممممممب !

    میخ کوب می شه. همه حواسش معطوف به خیابون و صحنه تصادف می شه – مثل طبقه بندی نیاز های مازلو که وقتی یه نیاز در مرحله زیرین به هم می خوره نیاز های بالایی اتومات وار تعطیل می شن- و همه چیز یادش میره " الا یادش که همیشه یادش می مونه".همه فکر و خیالات خوب وبدی که گاهی او نو هزاران کیلومتر، ده ها ساعت و یا سالها در دل خاطرات به عقب می برن .به چشم هم زدنی بر می گرده تو صحنه تصادفو شروع می کنه به عکس انداختن؛ از زوایای متفاوت و به حالت های مختلف. نشسته ، خوابیده،کج، یه وری، قد کشیده سر انگشتای پا، بالای درخت، روی جدول جوی آب یا روی کاپوت ماشین!

این حکایت نوشتن  ماست .یه وقت یه سوژه داری ویه بار مثل الان من که سرم پر فکرای مختلفه؛ مثل کارگاه آهنگری توش می کوبن. اتفاقا کوره اش هم روشنه! گر دارم، با طعم سر درد. گاهی که می خوام خودمو گول بزنم ، گناهشو می ندازم گردن این سینوزیت لعنتی مزمن.

    اما خودم بهتر از هر کسی می دونم که همه اش مربوط به جای دیگه ای یه.همه بد خلقی هام، ناراحتیم،...

        " ای عشق همه بهانه از تست          من خامشم این ترانه از تست"

    نه عجله نکنین. تو این پیرانه عمر کار من از عاشقی گذشته!منظورم دل بی صاب مصبه.آی دل آی دل....

   وقتی دلتنگی بهت رو می کنه، وقتی زمین و زمون دست بدست هم میدن تا کله پات کنن، داغونت کنن...

   به یاد مرحوم ناصر خسرو قبادیانی می افتم:

     " تو چون خود کنی اختر خویش را بد     مدار از فلک چشم نیک اختری را"

    حتما شنیدین :یه روز یه عقابی تو آسمون درحال پرواز بود.در بیکرانه آسمون. مغرور و در اوج. خدا رو بنده نبود!کبکش خروس می خوند و از اون بالا بالا ها با تفرعن به زیر پاش نگا می کرد.همه موجوداتو ریز می دید.اون پایین همه چی و همه کس سر به آسمون داشتن و اونو بهم نشون می دادن. با خودش می گفت کی می تونه اینقده تو آسمون بیاد بالا؟که من اومدم! تو این حس و حال بود که یه دفعه بغلش سوخت.یه موتورش از کار افتاد! دید یه تیر خورده بهش.فکش افتاد .از خودش پرسید مگه میشه یه موجود دیگه هم این قد که من اومدم بپره؟

   خوب که به تیر نگا کرد چند تا از پرای خودشو دید که به اون چسبوندن تا بیشتر قدرت پرواز داشته باشه. 

 " چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید / گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست"

  یه شعر زیبایی هم مرحوم صاحبکار شاعر تربتی(خراسان) داره به همین مضمون:

  "آزاده را جفای فلک بیش می رسد      اول بلا به عافیت اندیش می رسد       

   از هیچ آفریده ندارم شکایتی         بر من هر آنچه می رسد از خویش می رسد"

  می تو نیم این خویش رو به دو صورت تفسیر کنیم. به خود آدم. خویشتن خودش. یا نه به دور و اطرافیانش.در هر صورت فرق چندانی هم نمی کنه چون وقتی اطرافیان آدم هم بد قلق می شن لابد علتی نداره جز اینکه اول خویشتن خود آدم یه جورایی لج اونا رو در آورده، کفریشون کرده،وادارشون کرده موضع خصمانه بگیرن.و بعد در یه اقدام مضبوحانه هی در این لج در آوردن و کفری کردنا سماجت به خرج داده واونا رو وادار کرده علی رغم میل باطنیشون، در این موضع گیری اونقدر راسخ بشن که تموم جوانب حرمت و کوچیک بزرگ تری وپدر فرزندی و زن و شوهری و مادر دختری و خواهر برادری و  معلم شاگردی قوم و خویشی رو کنار بزارن صاف و پوس کنده بزنن تو برجک آدم و بیارنش پایین!

   درست مثل وقتی که تو جنگ ، با یه تفنگ دور زن می زنن وسط پیشونی دیده بان و اونو از بالای دکل ، ناباورانه میارن پایین.با مخ. گروممممپ!

  حالا وقتی یارو مرد بیا بشین سر نعشش هوار بکش که : نیگاش کنین جوون مردمو .ااا چه خوش تیپه حیوونکی.وقت مردنش نبود که از حالا! اینا رو کی داره می گه؟ همون ایی که تا دیروز کله پاچه بابا رو بار می ذاشتن.می خواستن زودتر کلکش رو بکنن.اصلا ازش نفرت داشتن. چرا که جاشونو تنگ کرده بود.با بد خلقی و کج فهمی هاش اعصاب نذاشته بود واسه کسی.دم به دقیقه گیر می داد.اصلا او فاحش ترین اشتباه آفرینش بود.لعنت آفرینش بود. خدا آفریده بودش تا یکجا همه لعنت زمین و زمون یه جایی برای هوار شدن داشته باشن.

  گاهی حکایت ما آدما می شه عین همین داستان.از خودت می پرسی چرا دنیا اومدی؟چرا اینجا؟ چرا با این گروه خون؟ با این ویزگی های غیر اکتسابی ژنتیک؟که اصلا در انتخاب اونا یه انگستروم نقش نداشتی!حالا باید تاوون چیزایی رو پس بدی که در اختیار تو نبودن. با این سطح از احساس، از حساسیت، از عشق.

   بده که مثل کلوخ نیستیکه با آب زم زم ،یا بلا نسبت با ش....خر نم می کشه، فرقی هم براش نمی کنه! فقط ذاتا اهل نم کشیدنه و وا رفتن. بی هیچ مخالفتی،اعتراضی،نق زدنی. هیچی! بدون سر و صدا و ترق تروق، ولو می شه کف خیابون.زیر پا له میشه و خیلی شهامت داشته باشه می چسبه ته کفش یه نامرد تر از خودش و چند قدمی بره اینور اونور.

   اما اگه حس کنی، گرم و سردت بشه،عطسه ات بگیره،جلوی دماغت دسمال بگیری که بوی گند منگت نکنه!عطر گل رو ببلعی و فرق دوغ و دوشاب حالیت باشه؛ باید یه طویله خر آماده پروار بار بر رام و مطیع اختیار کنی که on lineشبانه روز باقالی بارشون کنی!

   وای چقدر نوشتم. در عالمی که هیشکی به هیشکی نیست و عصر مینیمالیسم و هایکو و از این جور چیزای فست فوده ، بازم مرام انگشتامو شکر که بار دلمو می کشن و پابپا جلو میان، بی نق زدنی، بی عرض اندامی،بی قال گذاشتنی( چیزی که این روزا بسیار مرسومه)

   همچین که طرفت- شریکت،زنت،شوهرت،بچه ات، کس و کارت- یه کم چاق می شن ، گوشت و بار می گیرن، مرفه می شن، گنده تر از حد خودشون می شن ، یهو بی هوا قالت می ذارن و خدافظ.

    به حاصل عمرت نگا می کنی،می بینی "همه چی رفته بباد" هر چی دویدی مثه اسب عصاری سر جاتی ( یا عقب تری)بقیه هم ناظرن. خیلی محلت بذارن دو قرت و نیمشون باقیه! ای دل غافل....

   اینجوری می شه که شهریار می سراید:

           " از زندگانیم گله دارد جوانی ام       شرمنده جوانی از این زندگانیم"

  یا حافظ می گه:

                         "چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو"

یعنی بار و بندیلت رو وردار تا ننداختنت بیرون خودت محترمانه غزل رو بخون! آخه پیری ،خرفی، بد خلق شدی، کج فهمی، املی، متحجری،آپ دیت نمی شی،مصرفت بیشتر از تولیدته.عارمون میاد با ما راه بری ، قدت خمیده،دستات می لرزه، عقب می مونی، اصلا چرا زنده ای؟ مگه چه گلی به فرق آفرینش زدی که بعد این می خوای بزنی؟ زحمتو کم کن پدر جان که لطف عالی مایه دردسره! دیدین کاسبا مینویسن:

       "دیدن دوست گر چه دلچسب است            ماندنش لیک مانع کسب است"

              یا:

    " دیدن دوست اگر مغتنم است همچو نفس       خفقان گیری اگر آید و بیرون نرود"

داستان دلتنگی همه ماست!

خسته شدید. میدانم بگذارید و بگذارم تا بعد.....                         

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:20  توسط همایون میرعمادی  |